خرید بک لینک
تاحالا شب اینجا نمونده بودم نشستیم فیلم دیدیم، شام خوردیم، مونوپولی بازی کردیمدوسش داشتمتایمی که پای پنجره ی اتاق نشسته بودم سیگار میکشیدم و مازیار با گرامافونش یه آهنگ ریز گذاشته بود و خیره به این خی

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

این نامه آخرمه واسه تو.باس جمع کنیم بریم از این آسایشگاه،دکتر گفته روزا میتونی بری کار کنی، شبا بیای همینجا بخوابی.خیلی بهترم.توئم دیگه نترس ،من نمیام داد بزنم سرت،نمیامَم دورت بگردم،نمیام اونقد بخندو

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

هرچی فک میکنم یادم نمیاد دو سال پیش که فصل 7 ریلیز شد من توو چه شرایطی بودمدیوونه کننده ست و رو مخدلم میخاد یکی بیاد بگه اینجا بودی این حالو داشتی این شکلی بودی و الا آخرعین اینکه از زندان نجاتم بده..

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

چیزی نمونده به سالش ..

فردا پسفردا باید برم برای چاپ اعلامیه :)

... چی میشه گفت و نوشت دیگه ..

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

مگه نمیگی عشق یا میمونه یا میشه نفرت ... الان چیه؟

.. جملشو درست نگفتی

حالا هرچی

به خودم مربوطه

کاریت ندارم که '_' میخام بدونم فقط. میدونم. میخام مطمئن شم

که؟؟

که وقتی گولم میزنی گول نخورم

تو چه کاره یی؟

آفت جونت. تو ام. بگو

نفرت نیس..

میدونستم. همین. تموم شد. مردی بگی. نه قضاوتت میکنم نه کاریت دارم. زندگیتو برس. فقط میخاستم بدونم.. کسی کاریت نداره نترس.

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

به همین راحتیشد 9 سال:)همینقدر زود و راحتهمینقدر مسخره 9 ساله که نیستیامسالم باشکوه و پر از تشریفات تولد همزمان با رفتنتو برگذار کردیمفکر میکنم تو تنها کسی هستی که انقدر بی رحمانه تولدش میاد و میرهاما

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

با این چیزا فقط و فقط راحت تر دلمو سنگ میکنم که بار و بندیل ببندم و برم

حالا که موضوع میتونه سیاسی شه و به پناهندگی ختم شه چه بهتر

برم و اگه یه روز دلم ترکید از دلتنگی بدونم نمیتونم برگردم و این خطا رو انجام ندم

متنفرم از اینجا ..

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

سختم بود از جام دربیام ..گلوم میسوخت انقد جیغ کشیده بودم دیشبدلم برا خودم سوخته بود وقتی آدما میومدن شیشه ماشینو میزدن بهم کمک کننحالم بد بود مجبور شدم به مصطفا زنگ بزنم بیاد جمع کنه منوقلبم توو جاش ب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

صفحه بندی